{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P66

"اسلاید ۵ ،۶ و ۷ یه اسمات کوچولو داره"
میا:چه تغییری ددی؟
متیو:بیب دیگه از ددیت خجالت نمیکشی و جلوش راحتی
میا:ددی مگه همینو نمیخواستی؟
متیو: البته بیب الان بهتره بیا صبحونه بدم و بعد مسکن بخور
بغلم کرد و رفت رو صندلی نشست و آروم بهم از پنکیک میداد
میا:ددی دیگه سیر شدم
متیو:بیب شکمت و کمرت بهتره؟
میا:اوهوم دردش کمتر شده ددی قراره الان چیکار کنیم ؟
متیو: بیب دوست داری چیکار کنیم؟ خوابت نمیومد مگه؟
میا:اوهوم خوابم میاد هییی متیوووو
متیو:عزیزم چی شد؟
میا:هیچکس که نفهمید نه؟ مامانم اگه بفهمه بدبخت میشم
متیو:عزیزم هیچکس هیچی نمیدونه یا حداقل تظاهر به ندونستن میکنن کسی به روی من نیاورد بیب فک نکنم هم تظاهر کنن پس نمیدونن بیا بخوابیم دختر کوچولوم
منو تو بغلش کشید و چشمامو بستم و به خواب
رفتم
پرش زمانی
سال تحصیلی جدید سال هفتم
فقط هفته اول تعطیلات حسابی بهم خوش گذشت ولی بعد از اون با کلی بدبخت و کار گذشت دیگه رسما یه مرگ خوار نمونه شدم که ارزشش به خاطر این نبود که دوست دختر متیوعم بلکه به خاطر وفاداریم و هوشم بود و بیشتر ماموریت ها رو میرفتم البته به عنوان ارشدشون و همه بهم احترام میزاشتن و روی حرفم کسی جرئت نداشت حرف بزنه و ابرچوبدستی هنوزم دست خودم بود و تا حالا کار اشتباهی از نظر دستورات ارباب انجام ندادم و اما درباره هلن و دریکو مامان متوجه شد که هلن به دریکو معجون عشق داده بود و دریکو کلی جنگ و دعوا به پا کرد و البته الان بیشتر از قبل از اومدن هلن بهم اهمیت میده به گفته خودش میخواد جبران کنه من و متیو بعد از اون یک هفته‌ای که تو تابستون با هم گذروندیم درست و حسابی همو ندیدیم و فقط سر وعده ها کنار هم می نشستیم و بعد از وعده ها غیبمون میزد حجم کارهام تو تابستون انقدر زیاد بود که وقت نکردم درس بخونم و صبح ها به کوب تو جلسه ماموریت یا اتاق دارک لرد بودم و شب قبل از اینکه متیو برسه از خستگی بی‌هوش میشدم و صبح ها بیشتر اوقات زودتر بلند میشد و می‌رفت
بالاخره الان وقت خالی پیدا کردم البته نمیشه گفت وقت خالی و باز هم تو ذهنم داشتم نقشه می‌کشیدم تو قطار نشسته بودم البته پاتر، ویزلی و گرنجر نبودن هه فک میکنن میتونن دارک لرد رو شکست بدن پروفسور اسنیپ مدیر مدرسه شده بود و الان چند تا از مرگ خوار ها به عنوان استاد تو مدرسه کار میکردن و این خوب بود همون طور که دارک لرد گفت تنهایی برگشته بودم و قرار بود نظارت داشته باشم روی همه چیز و دستورشو دارک لرد داده بود و انگار کسی چیزی درباره قتل دامبلدور نمیدونست که قاتلش کیه و فقط به عنوان مرگ خوار از اون فرد یاد میشد تنها تو کوپه بودم که با صدای در کوپه سرمو بالا بردم و به اون فرد نگاه کردم تئودور نات کسی که قرار بود تو بیشتر کارهام کمکم کنه و کسی که ازش به شدت بدم میومد ولی الان باهاش همکار بودم
دیدگاه ها (۰)

P67

P68

P65

P64

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط